خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





رویا فقط تو بودی...

     

    دقیقا یادم نمیاد از کی پاییز دلتنگم میکنه. شاید قبل از تو. ولی من فقط یادم میاد تو که سر و کله ت پیدا شد پاییز ها برام یه جور جالبی خاص شد. یه حس جدید. مثلا بگم اول آشنایی؟ نمی دونم. یه جور هیجان انگیز بالاخره. بعد از تو هم همش تبدیل شد به دلتنگی. تو یه پست قبل تر ها گفته بودم قول نمیدم فراموش کنم کامل و دیگه یادم نیای. خب نباید هم توقع زیادی از خودم داشته باشم. تو جزیی از من بودی.

    تمام دیروز دلتنگ بودم. خیلی خیلی زیاد. حس و حال اون وقت ها رو داشتم و وضعیت کنونی منو به دلتنگی عمیقی فرو برده بود.اونقدر که مثلا داشتم خر میشدم ازش خبر بگیرم! جواب sms های مولی رو که میدادم فهمید حالم خوب نیست، پرسید چرا؟ و من گفتم دلتنگ شدم! اون گفت نشونه ی خوبیه. انگار احساساتت برگشتن! دیگه از سردی و بی روحی درومدی. و من فکر میکردم پس چرا نمیتونم کسی رو بپذیرم هنوز؟

    و دیشب در کمال ناباوری اومد تو خوابم! من و زری میخواستیم بریم یه جایی. تاکسی گرفتیم و هر دو نشستیم عقب. یهو راننده پرسید "کجا پیاده میشید؟" صدا...صدا....صدا....گوش کردم، صدای خودش بود! تمام سلول های بدنم از شوق برانگیخته شده بودن. نگاه کردم. تو آیینه میدیدمش. چشماش و لبخندش رو به من بود. مثل اون وقت ها عمیق نگاهم میکرد. مهربون بود.لبخند میزد.

     

    حس ها رو آدم فراموش نمیکنه. آدم هایی که دوست داشته رو هم. نمیگم کاش فلان شده بود و بهمان شده بود. نمیگم کاش زمان بر میگشت عقب. هیچی نمیگم. فقط دلتنگم...

     


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : نمیگم ,یادم ,
    رویا فقط تو بودی...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر